تلنگر ناب

دیوار کاهگلی   و سقفی شیشه ای - به وسعت آسمان

ساعتي بدون عقربه و  ماهي قرمز بالدار

در بادكنكي بي سر و ته.

جويباري روان در رگ و نوايي خوش در گوش

لبخندي سرخ بر لب و طعمي شيرين در جان

فضايي معطر و پروانه هايي كاغذي كه عاشق سوختنند

شمع وجودت را روشن كن.

به پيچكهاي سبز خيالم

 كاري نداشته باش...

اينك عصر فراموشي ست   و

اينجا

  كلبه ي كاهي من است

                              خوش آمدي

                      بيا ...و بگذار

                  به جرعه اي تلنگر ناب  

                                     ميهمانت كنم.

خط پايان بيداريست.

کمی تا قسمتی طنز

۱:   عشق ؟!؟...

زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش می دود.

"تینا! گل من! عشق بزرگ زندگی من!"

مرد عاقبت این کلمات را بر زبان آورده بود.

زن: "اوه , تام!"

مرد: "تينا , گل من!"

زن: "اوه تام! من هم تو را دوست دارم!"

تام به زن رسيد-به زانو افتاد, و به سرعت او را كنار زد.

مرد: "گل من! تو روي گل سرخم ,كه برنده ي جايزه شد- ايستاده اي!"

زن:

مرد:

هوپ اي تورس(داستانهاي 55 كلمه اي)

2: دليل شكر

مردي خر گم كرده بود,گرد شهر مي گشت و شكر مي گفت. از او پرسيدند:چرا شكر مي كني؟

گفت: از بهر آنكه , من بر خر ننشسته بودم و گرنه من نيز ,امروز چهار روز بودي كه گم شده بودمي.  ( عبيد زاكاني)

3: جايي نرو

مردي را پسر در چاه افتاد-

گفت:جان بابا ,جايي مرو  تا من بروم طناب بياورم و تو را بيرون بكشم. (عبيد زاكاني)

 

 

 پ: چون يكي دو روزي هست كه هوا صاف شده و ديگه ابري و دلگير نيست-گفتم بد نيست كه منم يه كم صاف بشم و كمي فضاي اينجارو  شادتر كنم.ولي هرچي فكر كردم موضوع جالبي به ذهنم نرسيد(اينم به خاطر اينه كه موضوعات تلخ و دلگير تو زندگي ما خيلي پر رنگ تر از موضوعات شاد و خنده داره) براي همين اين مطالب رو از كتاب قرض كردم...خوب بهر حال, اميدوارم لحظه اي هرچند كوتاه-شاد شده باشيد.

زیر پوست شهر

از لا به لای پرده ی چروکیده ی زندگی- با چشمان باز, به همه چیز و همه کس نگاه می کنیم  -هزاران صدا را چه گوشنواز وچه گوشخراش می شنویم, اما در حقیقت, نه چیزی می بینیم ونه می شنویم... 

این چیزی چیست؟ چه چیزی را نه می بینیم ونه می شنویم؟ 

 شاید نوعی عارضه ی خوش خیم مارک دار, با طعمی تلخ, محصول عصر بیست و یکم باشد... شاید هم

فریاد بیصدای زنی باشد که میان شکاف دو نسل, گیر کرده است

شاید, نگاه بی روح مردی باشد که با طناب افکارش, خود را حلق آویز می کند

شاید سکوت تلخ دختری باشد که در مقابل بدهی پدر- به طلبکار هوسباز پیر,هدیه میشود

شاید ,غرور مچاله شده ی جوان فال فروش جزوه به دستی باشد که در پیاده روهای پر آمد وشد -خود را برای کنکور آماده میکند

شاید, نگاه هیز زنی باشد که شرافتش را در خیابان به حراج گذاشته است

شاید ,درماندگی مرد کارتون خوابی باشد که کولاک شبهای زمستان غافلگیرش کرده است

و شاید هم نگاه منتظر پیرمرد پنبه زن باشد, که هر صبح زود با عجله خود را به صف هم قطارانش می رساند و تقویم بلند مدت انتظار را تا آمدن سفارش ورق می زند و شاید...

تو را نمی دانم ... اما من اينها را نسیان می نامم... نسیانی نکبت بار, که به بهانه ی زندگی, بهایی هنگفت از ما میگیرد اما - ما همچنان از جام غفلت می  می نوشیم و سرمست وبا افتخار, انسانیت را در قابی کهنه بر دیوار خانه هایمان در بند می کشیم تا افسانه اي بيش نباشد.

بیا...

بیا و صادقانه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ...و مهربانانه,آب را به خاطر سهراب گل نکنیم...

بیا و صمیمانه ,فریاد بیصدای جنگل را جدی بگیریم-درختان هنوز هم می خواهند نفس بکشند.

بیا و عاشقانه اشک سرد قوها را در آستانه ی جدایی باورکنیم...

بیا و گاهی ناشناسانه, در بامدادی بهاری,جاروی رنگ و رو رفته ی رفتگر را  بدزدیم و با آن, کمی از بار غبار چند ساله ی شانه های شهر , کم کنیم...

 بیا و کمی کودکانه, جستجو کنیم  لطافت جا مانده از زمان را, در دستان پینه بسته ی جوانکهای دیروز...

بیا و بی بهانه, شبی سرد را, در آغوش گرم پرستوی مهاجر,میهمان شویم . 

بیا تا کوچه های ناامیدی امروز را با توشه ی خیالی آرزو طی کنیم...بیا و به رسم باورهای دور ,خود را به آب و آیینه,باد و باران,آسمان و زمین پیوند دهیم- شاید پیوند دستهایمان, پلی باشد به سوی سرزمین افسانه ای فردا...

شاید بتوانیم...اگر بخواهیم.

پسرک سیاه پوست

وقتي به دنيا مي آيم , سياه هستم

وقتي رشد مي كنم , سياه هستم

وقتي زير آفتاب باشم, سياه هستم

وقتي مي ترسم , سياه هستم

وقتي مريض مي شوم, سياه هستم

و وقتي مي ميرم, هنوز سياه هستم...

اما تو- دوست سفيد پوست من!

وقتي به دنيا مي آيي ,صورتي هستي

وقتي رشد مي كني, سفيد هستي

وقتي زير آفتاب مي روي,سرخ مي شوي

وقتي مي ترسي,زرد مي شوي

وقتي سردت مي شود, آبي مي شوي

وقتي مريض مي شوي,سبز مي شوي

و وقتي مي ميري, خاكستري مي شوي.

آنوقت تو به من مي گويي:رنگين پوست      

           when I born,I BLACK

when I grow up, I BLACK

when I go in sun, I BLACK

when I scared ,I BLACK

when I sick , I BLACK 

AND when I die, I still  BLACK...

And you , WHITE fellow

when you born, you pink

when you grow up, you white

when you go in sun, you red

when you cold, you blue

  when you scared,you yellow

when you sick, you green

AND when you die, you gray

 And yet you call me COLORED...  

TEENAGER MAGAZINE 

پيوست: اين شعر رو به مناسبت كنفرانس مبارزه با نژاد پرستي نوشتم.( هر چند موضوع اين چند سال اخير اصلا به اين شعر ربطي نداره- ولي چون هم قشنگه و هم يه زماني معناي عميقي داشته- آپش كردم)