از لا به لای پرده ی چروکیده ی زندگی- با چشمان باز, به همه چیز و همه کس نگاه می کنیم  -هزاران صدا را چه گوشنواز وچه گوشخراش می شنویم, اما در حقیقت, نه چیزی می بینیم ونه می شنویم... 

این چیزی چیست؟ چه چیزی را نه می بینیم ونه می شنویم؟ 

 شاید نوعی عارضه ی خوش خیم مارک دار, با طعمی تلخ, محصول عصر بیست و یکم باشد... شاید هم

فریاد بیصدای زنی باشد که میان شکاف دو نسل, گیر کرده است

شاید, نگاه بی روح مردی باشد که با طناب افکارش, خود را حلق آویز می کند

شاید سکوت تلخ دختری باشد که در مقابل بدهی پدر- به طلبکار هوسباز پیر,هدیه میشود

شاید ,غرور مچاله شده ی جوان فال فروش جزوه به دستی باشد که در پیاده روهای پر آمد وشد -خود را برای کنکور آماده میکند

شاید, نگاه هیز زنی باشد که شرافتش را در خیابان به حراج گذاشته است

شاید ,درماندگی مرد کارتون خوابی باشد که کولاک شبهای زمستان غافلگیرش کرده است

و شاید هم نگاه منتظر پیرمرد پنبه زن باشد, که هر صبح زود با عجله خود را به صف هم قطارانش می رساند و تقویم بلند مدت انتظار را تا آمدن سفارش ورق می زند و شاید...

تو را نمی دانم ... اما من اينها را نسیان می نامم... نسیانی نکبت بار, که به بهانه ی زندگی, بهایی هنگفت از ما میگیرد اما - ما همچنان از جام غفلت می  می نوشیم و سرمست وبا افتخار, انسانیت را در قابی کهنه بر دیوار خانه هایمان در بند می کشیم تا افسانه اي بيش نباشد.