خیلی دور , خیلی نزدیک
برگ شمعدانی را تا ته نفس می کشم
و ناگهان...
پرت میشوم به بهشت به سرشت کودکی.
و به یاد آوردم که امروز, چه آسان
کودکی ها یادمان رفت
دود اسپند,رنگ قالی, بوی نیمکت های چوبی- یادمان رفت
مشق روز, املای شب , شعر کتاب فارسی, جمع وتفریق ریاضی- یادمان رفت
زنگ تفریح لی لی و قایم باشک ,نون پنیر و سیب, گاهی لواشک - یادمان رفت
خنده های بی خیالی, گریه ی بی اختیاری - یادمان رفت
کودکی ها یادمان رفت...
تاب بازی,آب بازی - یادمان رفت
کوچه های تنگ و خاکی- یادمان رفت
خاله بازی, موشک های کاغذی, جوجه رنگی - یادمان رفت
کودکی ها یادمان رفت...
هرچه بود و هر چه شد از یادمان رفت
کودکانه های دیروز, بی خبر از یادمان رفت.
به همین سادگی, استشمامی سحر آلود - پلی شد به دنیای خاکی کودکی
و من با سحر این ساحره ی سبز در بیداری پرواز کردم.
و نمی دانی چه طعمی داشت آن پرواز کال
خیلی دور و خیلی نزدیک, به شیرینی یک بستنی سرد در دستان آن پیرزن چادر به کمر بسته , که کودکانه
آن را محکم لیس میزد و به هیچکس و هیچ چیز جز عطش یک روز گرم فکر نمی کرد.