بیا...
بیا و صادقانه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ...و مهربانانه,آب را به خاطر سهراب گل نکنیم...
بیا و صمیمانه ,فریاد بیصدای جنگل را جدی بگیریم-درختان هنوز هم می خواهند نفس بکشند.
بیا و عاشقانه اشک سرد قوها را در آستانه ی جدایی باورکنیم...
بیا و گاهی ناشناسانه, در بامدادی بهاری,جاروی رنگ و رو رفته ی رفتگر را بدزدیم و با آن, کمی از بار غبار چند ساله ی شانه های شهر , کم کنیم...
بیا و کمی کودکانه, جستجو کنیم لطافت جا مانده از زمان را, در دستان پینه بسته ی جوانکهای دیروز...
بیا و بی بهانه, شبی سرد را, در آغوش گرم پرستوی مهاجر,میهمان شویم .
بیا تا کوچه های ناامیدی امروز را با توشه ی خیالی آرزو طی کنیم...بیا و به رسم باورهای دور ,خود را به آب و آیینه,باد و باران,آسمان و زمین پیوند دهیم- شاید پیوند دستهایمان, پلی باشد به سوی سرزمین افسانه ای فردا...
شاید بتوانیم...اگر بخواهیم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۲/۰۵ ساعت 11:26 توسط @b@n@
|